همیشه جای سؤال داشت برایم که اگر یکی از "دِرَفت" نگه داشته شده ها "پـُست" شود، چه رخ می دهد!...مسلماً هیچ!...تنها امکان، خوانده شدن آشفته گویی هایی ست که چون مخاطبی جز "خود" ندارد، پس حتی کمتر فهمیده می شود...به هر تقدیر از سر تنوع هم که شده، این بار قرعه دولت به نامِ این یکی انداختم:
ساعاتی پیش، چیزی درونم فریاد می کشید...حالا که شب به نیمه نزدیک است، اثری از آن نمانده...می دانم، می دانم که دوباره فردایی، از گوشه یی دیگر، به شکلی دیگر سَرَک می کشد...شاید بلندتر از امروز، شاید هم آهسته تر.
تا آنجا که حافظه یاری می کند، می خواست مرثیه ای سر دهد...مرثیه ای که این بار به جای سر فرو بردن و در خود خواندن، با صدای بلند آن را زمزمه کند...انگار لحظه یی از فکر ترک خوردن چینی نازک دیگران رها شده بود...و به یاد آن گفته جبران که: " ای کاش می توانستم سینه ام را بشکافم و قلبم را در دستهایم بگیرم تا همگان آن را نظاره کنند"، افتاده بود.
و حالا هر چه کنم نمی توانم آن را دوباره از سر گیرم...نمی توانم چون آن حال خوش که هدیه آن وقت و ساعت بود، نادیده گرفته شد، باز خاموشش کردم...مثل هزاران شب قدری که آمد و نادیده گرفتم...چون برای هزارمین بار خواستند که انکار شود...
و از آنجا که "آنی" شده ام و مغلوبِ لحظه ها، قانون شکنی ممکن نیست...همه چیز در لحظه معنا می یابد...می دانم این فرمانبرداری تا چه حد ویران گرست، با این حال قدرت و عظمت رها کردن و آزاد گذاشتن را چشیده ام...همه چیز هزار بار واقعی تر و نافذتر می شود...چرا که اجبار و اختیار دست به دست هم داده...پس فرمان، عین خواست است، عین نیاز و عین لذت...
4 comments:
zendegi sakht sade ast!!!!!!!!!
aknooon tanhaa manaayist ke gozashte va aayanderaa dar aan jaarist..
raasti bahaanei baraaye maandani yaa yeki dige?
shaad baashi.
به سمیه: همین طوره
به مهدی پور رحیم اگر درست دیده باشم نام را: "بهانه ای برای ماندنی یا یکی دیگه؟" متوجه نشدم منظورتون رو
اوه اوه مهدی پور رحیم اینجا چه میکنی؟! در اسمانها دنبالت میگشتم
ارسال یک نظر