جمعه، آذر ۱۶

این چه ایمانیست که بر جانم افتاده

تفکرِغالب این است که همۀ دردها از بی ایمانیست؛
اما درست نیست، که درد اگر درد باشد زاییدۀ باور است.
آنگاه که دیدی و فهمیدی و دانستی...

گاهاً حتی باور از سبب ساز قوی تر می شود؛
آنجاست که تناقضی پیش می آید حل ناشدنی!

به کدام باید خرده گرفت؟
به نقصان مبدأ و مسبب که چرا راه را نشان داده و سرِ همراهی ندارد؟
به بلندیِ گامهای قوه تشخیص که نشانه ها را گرفته و بی تاب رفتن است؟
یا نکند ذات مبدأ چیزی نبوده جز خیال آب روشن که به تشنگان نموده؟

هر چه می کنم به قوۀ ادراک خود نمی توانم شک برم والا کل زیربنای هستیم بر باد می رود...میزانِ سنجشِ درستی و نادرستیم دگرگون می شود، چه می شناسمشان و به آنها اطمینان دارم.
لاجرم علت را در جای دیگر باید جستجو کنم...اما کجا؟

7 comments:

Unknown گفت...

اون باوری که مسبب درده اینه که بدونی که باید ایمان داشته باشی اما نداشته باشیش. بدونی یک چیزهایی رو باید بدونی اما ندونی. بدونی یک چیزهایی رو باید داشته باشی اما نداری. اون ایمانی که دردها رو از بین میبره ایمان فقط به وجودش نیست به خصلت هاشه، اعتقاد و اطمینان هم نیست. یقینه ایمانه به اون کسی که اگه سنگی جلو پات میندازه دوستت داره، اگه چیزی رو میگیره چیزی به جاش داده،... اگه چیزی رو نمیدونی خیر و صلاحت در اون بوده که ندونی... به اینکه همیشه و هر لحظه همراهته...

یا انیس من لا انیس له
یا رفیق من لا رفیق له
یا عماد من لا عماد له
یا امان من لا امان ل

مارم از گیجی در بیار ...

مریم گفت...

به هاجر: قبول دارم به کلی...تنها مشکل اونجاست که تشخیص بدی اگر سنگی انداخت به قصد محک زدن تو بوده تا تلاش دو چندان کنی برای برداشتنش یا تسلیم حکمتش باشی!... که همه ناآرامی ها از همین جا ناشی می شه؛ اگر آگاه بودیم کجا باید ایستاد و کجا باید دوباره بلند شد حتی اگر سخت زمینت زد، دیگر تشویشی هم نمی ماند!

Unknown گفت...

اونم گمونم آزمون و خطاست... زبونشو باید یاد گرفت. اون فصل سعی سفا و مروه رو از حج شریعتی خوندی؟

ناشناس گفت...

والا ما که از این متن سر در نیاوردیم ؛ زیر دیپلم حرف بزنید که ما مستفیض(درسته؟!)بشیم!

مریم گفت...

:))

شما که زودتر از ما مَستردار می شوی...

شما چرا! :دی

ناشناس گفت...

بیخیال من اصلا حال هیچی ندارم؛ فقط همین که تاحالا انصراف ندادم کلی جای تعجبه !، فقط میخوام تموم شه بعدش هم از شر هر چی درسه راحت بشم!!
(آخیششش)

میدونی من فارسیم افتضاحه فقط از من بپرس که فلان معادله جوابش چنده یا از سیاست چه خبر ولی این چیزا ...


به کدام باید خرده گرفت؟
به نقصان مبدأ و مسبب که چرا راه را نشان داده و سرِ همراهی ندارد؟
به بلندیِ گامهای قوه تشخیص که نشانه ها را گرفته و بی تاب رفتن است؟
یا نکند ذات مبدأ چیزی نبوده جز خیال آب روشن که به تشنگان نموده؟


لطفا یک آدم متخصص زبان فارسی و رمز گشا این تیکه را برای ما هم تفسیر کنه ...

ناشناس گفت...

نه اینکه فکر کنی بی احساسما!
ببینم تا حالا عاشق خدا بودی؟
یعنی گریه کنی از شوق خدا...بودی؟