جمعه، خرداد ۴

...آه ای ذوق جنون

می سوزم از عشقت، بگو دیگر چه می خواهی
زین کشته بی آرزو دیگر چه می خواهی
*
در جان من، دیگر نماند، آن شور سرمستی
حالی ز می، گشت آن سبو، دیگر چه می خواهی
*
من غرقه موج غمم، ساحل نمی دانم
گمگشته کوی توام، منزل نمی دانم
*
افسانه هستی مگو، نقشی بود بر آب
از من نشان دل مجو، من دل نمی دانم
*
ویران گر دلهای ما، ای خانه ات آباد
خاکستر جانهای ما خوش می دهی بر باد
*
آه ای ذوق جنون، خواهم که از اهل خرد، نامم بیرون کنی
دل را مجنون کنی، آواره هامون کنی، داغم افزون کنی
*
وی در سر دلدادگان سودای تو
ای جمله هستی همه شیدای تو
*
گشتم فنا، دیگر بگو، اکنون جه می خواهی
زین کشته بی آرزو دیگر چه می خواهی
*
بازیچه ام، این سو و آن سو می شوم
در بازی پیدا و ناپیدای تو
*