خداوندا نمی دانم چرا دوباره می بینم نیستی...یا بهتر بگویم نیستم...دوباره انگار جایی گم شده ام...جا ماندم.
روزهای اول خوشحال بودم، همه چیز برایم پررنگ بود...متفاوت از تمامی شانزده رمضان گذشته...مثل داشتن شادیه کودکانه ای برای یک مهمانی واقعی یا درستتر، زمینی...ولی انگار حتی به اندازه یک ماه هم نتوانستم حفظش کنم!
اما چرا؟ من که آماده بودم...باز هم غرق شدم؟! حتی نفهمیدم کی و چطور!...و حالا در این آخرین لحظات باقی مانده از آخرین روز به خود آمده ام!! حتی نه کاملاً هنوز...
از یادم نمی رود، سال پیش با تمام وجود، عید رمضان را حس کردم...ظاهری و صوری نبود...از عمق وجود به اطرافیان تبریک می گفتم...امسال اما عید با اینکه عید است ولی در نظرم جلوه آن زمان را ندارد...
خدایا، از کسی که حتی به اندازه یک ماه تاب و تحمل میهمان بودن را ندارد، چه انتظار دیگری می توان داشت!...از این وجودِ شاید پر ادعاي "بالغه و کامله" پنداشته شده!!
ولی باز هم امیدِ نظر و لطف از سوی توست تا بُگذری همچون همیشه.
باشد که روزی بیاموزم چگونه باید در هیاهوی این غوغای نامفهوم روزمره، دستخوش تغییر نشد و راست ایستاد، استوار و پایبند به همه چیزهایی که به آنها ایمان دارم

3 comments:
kholase ey bAlegheye kAmele pendAshte shode, eidet mobarak bashe ;)
Baz ham khoshbehalat ke yek sal mazeh remazan ra khob cheshidi va khoda in tofigh ra behet arzani kard doaa kon ma ham ba gozare omr az oo dortar nashim va fasele bishtar nashe
dar asheghi goriz nabashad ze sazo suz,estadeam cho sham matarsan ze atasham
ارسال یک نظر