جمعه، شهریور ۱۵

نه!


چیزی می گذرد از خاطرم؛
شاید پاسخی! بلکه پایانی برای همۀ جدالهای دم به دمِ - البته من با من!
آرامش می خواهم و سکون و سکوت...

به آنجا می رسم که:

من مانده باشم و ذهنی در ابعاد یک اتاقِ سه در چهار پر از "نه"!
در سایزهای مختلف: کوتاه، بلند، کشدار، تکرار شده، نگفته-خورده شده و...
به همۀ آری های گفته و نگفته در همان سایزها کمابیش،
در جواب سؤالهای بوده و نبوده؛

بعد می گذرد از ذهنم که:
چقدر مشکل است و چه اندازه جسارت می خواهد تمام تابو شکستنها؟!

به ذهنم می رسد که چه خوب است اگر آزمایش کنم برای یکبار هم که شده!
که اثبات شده باشد؛
که گواهی بگیرم - دستِ کم برای دل خودم؛
که از ترس نیست یا عادت یا تعصبی که ندارم -به نامِ ایمانی که کوچک است!
که مزه اش زیر زبانم آمده باشد؛
که دستِ کم عادلانه باشد به محکمه بردن و حتی بالای چوبۀ دار کردن هر عقیده ای، گاه و بی گاه؛

بعد باز سایه روشنی رد می شود ازجلوی چشمها که شکستنِ یکباره - به معنای دفعه نه ناگهانی بودنش البته - هنری نیست؛ که ارزش به پایبندی ست؛
و بعد دلم بهانه می گیرد و می خواهد که تنها بچشد؛ بی سؤال از دلیل انتخاب، بی مسئولیتی که بهمراهش بیاید خواهی نخواهی، بی چون، بی چرا، بی بازخواست، بی...بی...
آزادی می خواهد دلش خُب و ...
و هنوز باقیش از مغزم نگذشته، چیزی دَنگ می خورد جایی!
می شناسمش؛ همان پتکِ آشنای سختگیرِ خاتمه دهندۀ من؛ بر فرق افکارِ خاک نگرفته شاید - که برای نیامدنشان راهی نیست - و بانگ بانگش که...
که:

اختیاری هست؛ می دانم که هست؛
اما از بختِ خوب یا بد، سؤال هم هست - و این هم از دانسته هاست!
و اگر لجام گسیختی و کردی هر چه خواستنی بود، تنها از سرِ هوسِ خواستن و چشیدن میوۀ ممنوعه، احتمال بیرون رانده شدن از بهشت هر چند کوچک و زمینی شدن هم صفری نخواهد بود البته!
.
.
.
و خلاصه، نتیجه مذاکرات می شود اینکه:
انکار شاید آسان ترین و در نگاهِ اول جسورانه ترین گزینـۀ حتی تحسین برانگیز باشد، اما صحیح ترین!! نه به گمانم؛
و یادِ من باشد بهای دانستنش به اندازۀ "زمینی شدن" گزاف می تواند باشد و بی رحمانه غیر قابل بازگشت!