دیر زمانی هست غبطۀ لحظه ای را می خورم که من باشم و من؛
فکر کنم فارغ از همه چیز به همانها که می خواهم - مثل قبل ترها؛
حالا می دانم که انتظار، دوای دردم نیست!
که احساس می کنم صبوریهایم، آرزوها را فقط دورتر کرده و نایافته!
پس می خواهم!
همین لحظه؛ همین ساعت؛
من حال را انتخاب می کنم.
بی معطلی می پرسم:
"اگر پرسیده شوم در همین ثانیه که دغدغه های ذهن ناآرامم چیست، برای گفتن چه دارم؟
اگر ناغافل، جوابدانی برای سؤالهایم پیدا شد، چه خواهم پرسید؟ چه؟"
به گمانم این اولین سؤال باشد.
منتظر شنیدن چطور جوابی هستم؟ باید مرور کنم (که سؤال تنها حکم خالی کردن شانه دارد و بس).
و سؤال دوم کاملا بی ربط از اولی، اینکه:
.
.
تا به یاد دارم، وجودم شاهد بوده (به معنای ناظر) و سراسر سکوت!
قضاوت کرده ام کم و بیش، سنجیده ام، خوب و بد کرده ام درونی؛
اما برای قدم بعد، همیشه نیم خیز بوده ام...
دلم هرم می خواهد؛
که پایین تا بالا بچینم و بالا بروم.
کاش روی هم بنا می شد؛ تکه تکه؛ آجر به آجر؛
کاش شکل می گرفت؛ خانه می شد.
آن وقت سَرَم بلند بود؛ دلم گرم؛
که خانه ام کاهگل نیست و داربستش از چوب!
که دست کم دوامی دارد زیر برف و بوران؛ زلزله پیش کش!
دلم همیشه می خواسته و می خواهد - یعنی نیازش بوده به تمام معنا، بیشتر از غذایی که برای گرسنه نماندن باید خورد گاه و بی گاه - که این نظام مثلا منطقیِ دست آویزم شکلی بگیرد، خودم نقشی!
از سن و سالِ گِل بودن گذشته ام، می دانم.
دلم کوزه شدن می خواهد، زیاد!
و دیگر آنقدر دیر هست که آرزوی بودن دستی که تابی بدهدم، واهی باشد...
باید خاکِ آماده باشم که هستم - همیشه بوده ام - به گمانم؛
ولی دست هم باید بود از این به بَعد؛
آن هم از نوع زِبَردست؛
باید استاد بود، شکل داد، بعد شکل گرفت؛ شکل گرفتنی...
فکر کنم فارغ از همه چیز به همانها که می خواهم - مثل قبل ترها؛
حالا می دانم که انتظار، دوای دردم نیست!
که احساس می کنم صبوریهایم، آرزوها را فقط دورتر کرده و نایافته!
پس می خواهم!
همین لحظه؛ همین ساعت؛
من حال را انتخاب می کنم.
بی معطلی می پرسم:
"اگر پرسیده شوم در همین ثانیه که دغدغه های ذهن ناآرامم چیست، برای گفتن چه دارم؟
اگر ناغافل، جوابدانی برای سؤالهایم پیدا شد، چه خواهم پرسید؟ چه؟"
- "من کجا ایستاده ام؟ کجای این دنیا؟"
به گمانم این اولین سؤال باشد.
منتظر شنیدن چطور جوابی هستم؟ باید مرور کنم (که سؤال تنها حکم خالی کردن شانه دارد و بس).
و سؤال دوم کاملا بی ربط از اولی، اینکه:
- "اگر بنا، بنای ایستادن باشد نه گذشتن، در کفِ کفۀ اعتقادم چه می ماند؟"
.
.
تا به یاد دارم، وجودم شاهد بوده (به معنای ناظر) و سراسر سکوت!
قضاوت کرده ام کم و بیش، سنجیده ام، خوب و بد کرده ام درونی؛
اما برای قدم بعد، همیشه نیم خیز بوده ام...
دلم هرم می خواهد؛
که پایین تا بالا بچینم و بالا بروم.
کاش روی هم بنا می شد؛ تکه تکه؛ آجر به آجر؛
کاش شکل می گرفت؛ خانه می شد.
آن وقت سَرَم بلند بود؛ دلم گرم؛
که خانه ام کاهگل نیست و داربستش از چوب!
که دست کم دوامی دارد زیر برف و بوران؛ زلزله پیش کش!
دلم همیشه می خواسته و می خواهد - یعنی نیازش بوده به تمام معنا، بیشتر از غذایی که برای گرسنه نماندن باید خورد گاه و بی گاه - که این نظام مثلا منطقیِ دست آویزم شکلی بگیرد، خودم نقشی!
از سن و سالِ گِل بودن گذشته ام، می دانم.
دلم کوزه شدن می خواهد، زیاد!
و دیگر آنقدر دیر هست که آرزوی بودن دستی که تابی بدهدم، واهی باشد...
باید خاکِ آماده باشم که هستم - همیشه بوده ام - به گمانم؛
ولی دست هم باید بود از این به بَعد؛
آن هم از نوع زِبَردست؛
باید استاد بود، شکل داد، بعد شکل گرفت؛ شکل گرفتنی...