حالم جا می آید از خواندنش.
انگار که بسوزد ته گلویت؛ زیاد!
بعد یک آبسرد کن پیدا کنی و بی نفس بخوری؛
آنقدر که وقتی سرت را بلند کنی از روی شیر، قرمز قرمز شده باشد صورتت؛
در عوض اینی که توی گلویت گیر کرده بود، که داشت خفه ات می کرد، دیگر معلوم نباشد کجا رفته...
آنوقت کاش هی تند تند یادم بیاید که سربزنم، چهار خط بخوانم، که این بغض لعنتیِ محصول گشته از فاصله گرفتن از "چیزی-که-باید-باشد-و-معلوم-نیست-که-چرا-نیست!" زود به زود بترکد بلکه باعث خفگی نشود یکهو..
انگار که بسوزد ته گلویت؛ زیاد!
بعد یک آبسرد کن پیدا کنی و بی نفس بخوری؛
آنقدر که وقتی سرت را بلند کنی از روی شیر، قرمز قرمز شده باشد صورتت؛
در عوض اینی که توی گلویت گیر کرده بود، که داشت خفه ات می کرد، دیگر معلوم نباشد کجا رفته...
آنوقت کاش هی تند تند یادم بیاید که سربزنم، چهار خط بخوانم، که این بغض لعنتیِ محصول گشته از فاصله گرفتن از "چیزی-که-باید-باشد-و-معلوم-نیست-که-چرا-نیست!" زود به زود بترکد بلکه باعث خفگی نشود یکهو..