جمعه، فروردین ۹

در ادامه مرز معشوقی فرنوشت...

خواندنیها را که بخوانید از همانجا.
شاید تنها یکی دو نکته اضافه تر در پاسداشت و حرمت عشق؛ که من می گویم جدا از هنرمند، پاسدار هم می خواهد.

یادمان می رود اغلب، که هدیه است؛ هدیه ای از جانب خدا...
بیشتر حتی به معجزه می ماند!

کم نیست یکسو شدن هر دویی از بین دهها و بلکه صدها روح ناآرامی که سرگردان است (ترکیب 2 از n!)


و تمام زیباییش می شود همان جهد شیرین دوسویه آن. تا آنجا که حتی عاشق کردن هم مفهوم فردیت خود را می بازد...عشقی شکل نمی گیرد مگر عاشق کنی دیگری را و هم خود را! که همه چیز باید به موازات باشد.


جدای از نکات زیر خط کشیده شده از اریک فروم، چرایی روابط مجهول و سردرگممان - که انگار باز از محصولات اختلاط سنت و مدرنیته است - را هم پسندیدم که چه ساده و درست گفته:

"ما جامعه‌ای سنتی هستیم که به سمت مدرنیسم حرکت می‌کند. این حرکتِ ناگزیر، تبعات ناگزیر نیز دارد و مهم‌ترین این تبعات هم دوره ایست که از آن با عنوان «دوره گذار» یاد می‌شود. در دوره گذار هم جامعه دوپاره داریم: سنتی و مدرن؛ و هم انسان‌های دوپاره! انسان‌هایی که درون خود نیمه‌ای سنتی و نیمه‌ای مدرن دارند.

حالا ما انسان‌هایی داریم که نه متعلق به ساختار سنتی هستند و شرایط آن را بر می‌تابند و وظایف و حقوقش را محترم می‌شمارند و نه اینکه آنقدر مدرن هستند که ضوابط دنیای مدرن و ارتباط‌هایش را بشناسند یا اصولا پذیرا باشند.

در این گستره مبهم و مه آلود ِپادرهوایی، انسان گم می‌شود و به تبع آن حس‌های انسانی و لاجرم عشق نیز!

نتیجه این ماجرا این می‌شود که واژه عشق به هزار و یک حس انسانی تسری می‌یابد و همه چیز با عشق اشتباه گرفته می‌شود و در نتیجه انسان تشنه عشق، با هر سرابی فریفته می‌شود."